اشعاری از مرحوم سیدمحمد رجایی  (پدر سیدعبدالله و سیدجعفر رجایی) 

عزیزان نعمت دنیا به یک ارزن نمی‌ارزد
به دنیا آمدن با زحمت رفتن نمی‌ارزد
اگر صد سال در عالم بنوشی شهد با شکّر
به آن یک ساعت تلخی‌ی جان کندن نمی‌ارزد
اگر با لشکر و خیل و حشم باشی در این دنیا
به تنهایی اندر قبر چون گلخن نمی‌ارزد
اگر تاج کیان برسرنهی با جوشن دارا
به آن یک ساعت عریانی‌ی شستن نمی‌ارزد
اگر تخت سلیمان را شوی مالک به آن حشمت
به یک دم عالم برزخ به سربردن نمی‌ارزد
حسین تشنه‌لب گفتا تمام هستی‌ی عالم
به یک موی علی‌اکبر برای من نمی‌ارزد
چو تنها ماند اندر کربلا سلطان مظلومان
به گفتا بعد یاران زندگی کردن نمی‌ارزد
صدا زد خواهرش را گفت زینب جان خداحافظ
که دنیا بعد یاران یک سر سوزن نمی‌ارزد
مبادا از اسیری تنگدل گردی تو ای خواهر
دو روز عمر در راحت به سر بردن نمی‌ارزد
چو اندر خود شناور گشت عباس علمدارم
دگر در باغ فصل گل نظر کردن نمی‌ارزد
چو شد شق‌القمر فرق علی‌اکبر ای خواهر
دگر با ماه و پروین شب به سر بردن نمی‌ارزد
ز تیر حرمله چون گشت اصغر از نوا خاموش
نوای بلبل اندر باغ بشنیدن نمی‌ارزد
خداحافظ که من رفتم پرستار یتمیان باش
به شام و کوفه بی زین العبا رفتن نمی‌ارزد
رجایی خون ز چشمان ریز و دل برکن از این دنیا
که عمر نوح با اندُه به سر بردن نمی‌ارزد

 



این اشعار در تاریخ پانزدهم خرداد 1399 از طرف سید مهران(صمصام)رجایی نوه ی دختری آن مرحوم ساکن مونیخ آلمان برای من ارسال گردیدکه جهت ماندگار و معرفی به دوستداران فرهنگ و ادب در این وبلاگ درج نمودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 23:55  توسط سید علی اکبر رستگار  |